تبليغاتX
گیس گلابتون

گیس گلابتون

مسافران متفاوت(1)

مسافری را در نظر بگیرید که عاشق سفر است. سبکبار مسافرت می کند. ساده می پوشد. کوله پشتی را بر دوش می اندازد و قدم به جاده می گذارد. کافی است مقصد را بداند، با هواپیما، قطار، اتوبوس یا گاری خود را به آنجا می رساند. نقشه را زیر و رو می کند و مسیر را می یابد.عاشق پیاده رفتن است. عاشق شیرجه زدن در ماجراهای نو، غذاهای غریب و مکانهای جدید است. در میان طبیعت چون گل شکفته می شود.

مسافر دیگری را در نظر بگیرید که عاشق سفر است. برای یک سفر یکروزه به دماوند، یک چمدان وسیله برمیدارد. فقط در هتلهای چند ستاره اقامت می کند. غذا، رختخواب، درجه حرارت هوا و شرایط  حمل و نقل باید مثل زمان غیر سفر باشد. هرگز قدم به خارج از ساختمان نمی گذارد. نقشه به نظر او تکه کاغذی بی ارزش است. لذت عظیم او خرید، خرید و باز هم خرید است.

مسافر اول من هستم و دومی شوشو!

قبل از ازدواج ازاین تفاوت عمده خبر داشتیم. او موضوع را کوچک می دانست، چون روش مسافرت مرا می پسندید و آرزو می کرد کسی او را به قلب ماجراجویی ببرد. من برای همین تفاوت می خواستم نامزدی را بهم بزنم، زیرا می دانستم از کسالت خواهم مرد.

او قبل از ازدواج چند بار نرمشهایی از خود نشان داد. من هم تصمیم گرفتم سطح توقع خود را پایین بیاورم. ازدواج سرگرفت.

باید اعتراف کنم، سفر با او بقدری برایم زجرآور بود که چندبار تا مرز جنون پیش رفتم. او دوستم دارد، وقتی می دید من کسل و کلافه هستم، از ناتوانی خودش عصبانی می شد و مرا آماج خشم قرار می داد. گل بود، به سبزه هم آراسته می شد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

نمایشگاه از ما بهترون!

من اروپا را با یک تی شرت و شلوار جین و یک جفت کفش ورزشی گشته ام. شبه قاره هند را با یکدست لباس هندی نخی گل گلی و یک جفت دمپایی زیر پا گذاشته ام. حالا می خواستیم در یک نمایشگاه پزشکی شرکت کنیم. همسرم از پارسال برایم از شکوه این نمایشگاه و از همه مهمتر شکوه بانوان آنجا گفته بود. به گفته همسرم، همه بانوان کت و شلوار شیک پوشیده اند. موهاشان میزانپیلی است. همگی در اوج شیکی و کلاس قرار دارند. آنقدر گفته بود که فکر می کردم لابد داریم در انجمن رویال انگلیس شرکت می کنیم و جزو مدعوین اصلی خود ملکه انگلستان هستیم!

من راضی نشدم کت و شلوار بپوشم. به کت و دامن رضایت دادم. حالا کت و دامن رسمی ولی شیک و با جنس اعلا از کجا گیر بیاورم؟ کفش و کیف را چطور جور کنم؟ دردسرتان ندهم. خودتان بهتر می دانید در این شرایط آدم چه هول و ولایی دارد.

نمایشگاه شروع شد. مردها کت و شلوار پوش و مرتب بودند. زنها همان زنان کارمند خودمان بودند: خسته، کلافه، عصبی، تحت فشار، کت و شلوار مشکی بر تن، بدون هیچ تنوعی، صورتهای بدون آرایش، ناخنهای کوتاه. مرد صفت.

اگر در نمایشگاه دوبی خانمی را با بلوز ابریشمی، کت و دامن طوسی، گردنبند  و گوشواره مروارید و انگشتر یاقوت مشاهده کردید که مثل طاووس هفت قلم آرایش کرده و چون کبک خرامان خرامان می لنگد، من بودم! آخر به کفش پاشنه بلند عادت ندارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

من برگشتم:)

من برگشتم . با جسمی خسته و روحی شاد... انگار بیست سال جوان شده ام. پوستم شفاف است و لبانم پر از خنده.

چه رازی است در نوازشهای همسر... دوستت دارم گفتن ها... دست در دست هم در خیابانها قدم زدن... بوسه های دزدکی...که قلب را نرم و جسم را چالاک می کند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

شوشو کاکتوسی

پوست شوهرم مثل ابریشم نرم و صیقلی است. پوستش را با حوصله نوازش می کنم. سانتیمتر به سانتیمتر. اگر بگویم پوستت مثل اطلس است، اخم می کند که بابا ناسلامتی من مردم! این حرفهای سوسولی چیه به من می گی!

پس بهش می گویم :"شوشو کاکتوسی... قربون پوست مثل کاکتوست بشم... از بس زبره آدم خوشش می یاد..." و او مثل بچه کوچولوها خودش را برایم لوس می کند. یادش می رود مرد است و نباید لوس بازی دربیاورد.

آدم قرار است خودش را برای همسرش لوس کند و چه مزه ای دارد این لوس شدن. من که عمری به جدی بودن و خشن بودن شهره عام و خاص بودم، حالا با همسرم به زبان کودکانه قاقا قاقا می کنم و هر دو قاه قاه می خندیم.

بهترین وقت شبانه روزم، شب است. کنار هم دراز می کشیم و سرهایمان را بهم می چسبانیم و دستهای هم را محکم می گیریم. چه خواب خوشی است پس از آن. عمیق و شیرین و پر از امنیت.

یکبار از صدای رعد و برق از خواب پریدم. جیغ کوتاهی کشیدم، خود را به بغل همسرم پرت کردم و سریع خوابم برد. فردا صبح یادم نبود. همسرم برایم تعریف کرد و هردو از خنده روده بر شده بودیم.

حتی وقتی بداخلاقم، نق می زنم، ایراد می گیرم، بهانه می گیرم، بقول شوهرم، گیر می دهم، می گوید: "بالا بری، پایین بیای، دوستت دارم! اصلا این اخلاق گ...مرغی ات را دوست دارم!" می زنم زیر خنده و دیگر نمی توانم از دستش عصبانی باشم.

وقتی از سرکار به خانه برمی گردم، به استقبالم می آید. وقتی در آغوشش می گیرم و سرم را میان سینه پهنش پنهان می کنم، از خودم می پرسم چهل و دو سال بدون او چگونه زندگی کرده ام؟

-----------------------

فردا، امید به خدا، من و همسرم برای یک هفته به سفر می رویم.

پس از دو سال، اولین باری است که دوتایی سفر می کنیم. خدایا شکرت.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

نیمه سیب

تابستان به قصد هواخوری می خواستیم به درکه برویم. چون ناپسری ام یا همراه ما جایی نمی آید، یا اگر بیاید مثل بچه های پنج ساله آنقدر نق می زند و بهانه می گیرد که از دماغمان در می آورد، پیشنهاد کردم، یکی از دوستانش را با خودش به کوه بیاورد. دوستش هم بدتر از خودش ننر، گفت:" من بدون پدر و مادرم جایی نمی روم."  شانزده ساله و سال دوم دبیرستان هستندها! به خودم گفتم میخ طویله را باید نوک زبان من بکوبند دیگر.

دراز و کوتاه با خانواده ای که نمی شناختیم عازم کوهنوردی شدیم. بماند که بدبختها دو قدم که راه رفتند، فشار خونشان پایین افتاد، غش کردند، ضعف کردند. بگذریم، داستان را کوتاه می کنم.

وقت برگشتن، کنار رودخانه نشستیم. من و بچه ها شروع به آب بازی کردیم. آن دو پسر رعنا و دختر آن خانواده هم در خیس کردن من به نحو احسن اقدام کردند.

خنده ها که تمام شد و ما چهار نفر خیس و تلیس راه افتادیم، یکمرتبه پدر خانواده تازه آشنا گفت: "پسرتان سیب نصف کرده با شماست. با شما مو نمی زند. هیچ به پدرش نرفته است!"

نیش من تا بناگوش باز شد. همسرم اخم کرد و سرش را پایین انداخت. ناپسری ام نتوانست بایستد، روی زمین نشست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

می دانی کجا دلم خیلی شکست؟...

تولدش در نیمه خرداد است. فصل امتحانها. از جشن تولد فقط کادو گرفتن را می شناسد، آنهم نقدی. تا پارسال کسی برایش جشن تولد نگرفته بود. نه آن مادر گوربگورش که یازده سال است پشت سرش را نگاه نکرده، نه آن مادر بزرگ نکبتش که دو سال اخیر، یکبار او را گردشی جایی نبرده است.

برایم توضیح داده بود که کادوی تولد یعنی تراول نو و مبلغ آن دست کم ... تومان است.

از اول خرداد، عکس مرا در ف.ی.س.ب.و.ک گذاشته بود که این مادرم است. هر روز برایم ایمیل میفرستاد، یادداشت می گذاشت: مامان مهربونم دوستت دارم.

من از شوق گریه می کردم. بغلش می کردم، می بوسیدمش.

روز تولدش را در یک رستوران شیک سه نفری جشن گرفتیم، چون وسط امتحاناتش بود و نمی شد مهمانی گرفت. کادوی تولد را به همان مبلغی که تعیین کرده بود، نقدی سر میز ناهار به او پرداختم. پدرش هم یک تلویزیون نمی دانم چند اینچ پانصد تومانی برایش خریده بود.

پس از تعطیلی مدارس، برایش مهمانی گرفتم. پانزده تا از هم کلاسی هایش را دعوت کرد. چقدر خندیدند، چقدر خندیدند. از شادی و خوشی شان، سربلند و شاد بودم.

از فردای مهمانی، دیوار سرد را دوباره به دورش کشید و در اتاقش خود را حبس کرد. تمام شد. من دیگر مامان مهربون نبودم. دوباره همان نامادری غریبه بودم که هر لحظه دیدنش موجب...

مشاورم به اشکهایم خندید: "یعنی تو هنوز او را نشناخته ای که می گذاری اینطوری  با عواطف و احساساتت بازی کند؟"

------------------------

به لطف عقده گشایی در اینجا

به لطف حرفهای قشنگ آنی

به لطف تکرار جمله "من همینطور که هستم به اندازه کافی خوبم"

رابطه ام با ناپسری بهتر است. دیروز پس از مدتها با هم ناهار خوردیم!

بانوی مهر اصرار دارد او را ناپسری نخوانم. هنوز نمی توانم. پس از ماجرای بالا هنوز نتوانستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

ازدواج کردن مثل آب خوردن ساده است (6)

گام سوم: برنامه ریزی

تبریک می گویم. دشوارترین بخش کار را انجام داده اید. دیدن موانع ذهنی و پاک کردن آنها ترسناک است. شما این تمرینات را انجام داده اید. پس هم متعهد هستید وهم قوی و استوار. ازدواج کردن به این صفات نیازمند است و شما شایسته زندگی مشترک هستید.

تمرین اول

انجام این تمرین 21 روز طول می کشد. مشخصات مرد دلخواه خود را بنویسید. همه جزئیات مورد علاقه خود را بنویسید. رنگ چشم، قد و هیکل، سن، میزان تحصیلات، شغل، وضعیت مالی، مشخصات اخلاقی، تفریحات مورد علاقه و هر آنچه برای شما اهمیت دارد، همه و همه را بنویسید.

روز بعد، بدون این به فهرست قبلی مراجعه کنید، دوباره مشخصات مورد نظر خود را بنویسید. 21 روز این کار را تکرار کنید. هدف از انجام این تمرین، تقویت حافظه شما نیست. بلکه شما با نوشتن مکرر این فهرست، خواسته های واقعی خود را کشف می کنید. بعلاوه این فهرست کم کم به فهرست کاملا ثابتی تبدیل می شود که در ضمیر ناخودآگاه نقش می بندد.

ادامه دارد...

---------------------------

آدم مشخصی را در نظر نگیرید. مثلا پیش خودتان نگویید: " همین حسن آقا پسر همسایه مان!"

شاید کائنات همسر بهتری برای شما در نظر گرفته باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

ازدواج کردن مثل آب خوردن ساده است (5)

 گام دوم: پاک کردن موانع ذهنی

تمرین سوم

پاکسازی را انجام داده اید. محیط اطرافتان پاک و پاکیزه است و شما برای اجرای مراسم آماده هستید. قرار است ذهن تان را پاکسازی کنید. انجام مراسم برای ایجاد تغییر در افکار ناخودآگاه بسیار موثر است. از انجام این مراسم لذت ببرید. خوش باشید و خوش بگذرانید.

برای انجام این از دوستان خود کمک بگیرید. لازم است سه دختر خانم دم بخت این تمرین شادی بخش را با هم انجام دهند.

وسایل مورد نیاز: شمع، عود، سطل آشغال (یا شومینه با آتش افروخته)، صفحه کاغذ که آن را به قطعات کوچک بریده باشید طوری که بتوانید روی هر قطعه یک جمله بنویسید

تمرین قبلی را بخاطر دارید؟ هر کدام از جملات منفی ای را که درباره مردان و ازدواج شنیده اید، روی یک قطعه کاغذ بنویسید. حالا اتاق را با نور شمع روشن کنید. فضای نیمه تاریک برای انجام این تمرین ضروری است. سطل آشغال را وسط بگذارید و اطراف آن بایستید (اگر شومینه دارید، هر سه نفر روبروی آن بایستید). حالا به نوبت یک جمله منفی را به صدای بلند بخوانید و قطعه کاغذ را به سطل آشغال بیندازید (یا به داخل آتش بیندازید) این کار را ادامه دهید تا هر سه نفرتان همه جملات منفی را بلند ادا کرده و دور ریخته باشید.

هرکدام به نوبت و با صدای بلند اعلام کنید:

من ......(نام و نام خانوادگی تان) تا تاریخ...... ازدواج کرده ام.

دستهای یکدیگر را بگیرید و آواز بخوانید و پایکوبی کنید. بیست دقیقه ای برقصید و بخوانید و بخندید.

شاد باشید که افکار منفی از شما جدا شده است و قلبتان آماده پذیرفتن داماد است.

ممکن است انجام مراسم به نظرتان کار لوس و عجیبی باشد. آن را انجام بدهید و در برابرش مقاوت نکنید. انجام مراسم و کارهای خارج از عرف خودتان، تاثیر عمیقی در ناخودآگاه دارد. مثل یک زنگ بیدارباش ناخودآگاه را هشیار می کند. فرستادن پیامی به کائنات است که آهای من دارم کار متفاوتی انجام می دهم، پس نتیجه متفاوتی انتظار دارم.

اعلام خواسته خود به کائنات در حضور شاهد، آن را قوی و موثر می کند. اگر خجالت می کشید از دوستانتان برای همراهی کمک بخواهید، مانع ذهنی دیگری در شما وجود دارد. دارید مقاومت می کنید. اگر نتوانید به دوستانتان اعتراف کنید، مایل با ازدواج هستید، مانع جدی ای در شما وجود دارد.

اعلامیه خود را بنویسید. جایی قرار دهید که بتوانید هر روز آن را ببینید. لازم نیست آن را جلوی چشم آدمهای منفی باف و مسخره کن بگذارید. این اعلامیه شیرین برای چشمان زیبای شماست.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

آرمان داوری

سی ساله بودم. دوستی با شوق و ذوق خبر آورد موسسه "راز گل سرخ" برای تسهیل امر ازدواج تاسیس شده است. با پرداخت حق عضویت مختصری، مشخصات همسر دلخواهت را ارائه می دهی و آنها سه نفر را به تو معرفی می کنند. به همین سادگی.

با بی میلی و فقط برای همراهی دوستم به موسسه رفتم. موسس آنجا، آقای آرمان داوری با ما مصاحبه کرد. نگاهی به ورقه درخواست ما انداخت، سرتاپای ما را برانداز کرد و گفت: " شما دو نفر شوهر بکن! نیستید. ثبت نام نمی کنم."

دوستم ایستاد که چند و چون کند. من عصبانی و تحقیر شده دست دوستم را گرفتم و او را کشان کشان از آنجا بیرون بردم. موسسه چند ماه بعد تعطیل شد.

چهل ساله بودم و هنوز مجرد. مجله راه موفقیت را ورق می زدم که تبلیغ تمام صفحه ای نظرم را جلب کرد: "ازدواج موفق با سخنرانی آرمان داوری" عناوین کلاسها برایم جالب بود،  ولی  بابت برخورد سرد آرمان داوری دلخور بودم. خود را راضی کردم و راهی کلاس شدم. آقای آرمان داروری وارد سالن شد. چشمش به من افتاد و گفت: " صورت شما آشناست. من قبلا با شما مصاحبه کرده ام."

جل الخالق! دهان باز مانده بود. خجالت می کشیدم بگویم ده سال قبل پیش بینی کرده بودی، مجرد می مانم! سکوت کردم و با لبخند برگزار کردم، ولی او دست بردار نبود. در طول سخنرانی دو سه بار دیگر هم اشاره کرد که چهره من برای او آشناست. سخنرانی که تمام شد، او را تنها پیدا کردم و ماجرا را گفتم.

خندید و گفت: "نگفتم شوهربکن نیستی! یکی از دلائلش همین است. زود بهت برمی خورد. میدان را خالی می کنی و به طرف فرصت دوباره نمی دهی. این ضعف شخصیت تو است."

آقای آرمان داوری بسیار رک و صریح است، ولی بهترین مشاوری است که تا بحال داشته ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

ازدواج کردن مثل آب خوردن ساده است (4)

گام دوم: پاک کردن موانع ذهنی

تمرین دوم

وسایل مورد نیاز: وسایل رفت و روب، کیسه زباله

انباشتگی های محیط اطراف خود را برطرف کنید.

 وقتی اطرافتان کثیف و نامرتب و پر از اشیا زائد و بدرد نخور است، شما انرژی کافی برای برای جذب موقعیتهای جدید و دلخواه به زندگی خود را ندارید.

اتاقتان را گردگیری کنید، جارو بکشید. کمد و کشوهای خود را مرتب کنید. لباسهای اضافی خود را دور بریزید. وسایلی را که نیاز به تعمیر دارد، تعمیر کنید. وسایلی را که دوست ندارید یا استفاده نمی کنید، هدیه بدهید. کتابهای اضافی را به کتابخانه بدهید. یادداشتهای بدرد نخور را دور بریزید.

کیف دستی خود را مرتب کنید. اتومبیل خود را بشویید و آن را مرتب نگه دارید.

حتی اگر همه جا مرتب و پاکیزه هست، به کمدها و کشوها سر بکشید. وسایل را بیرون بکشید و دوباره سرجایش بگذارید. از پیدا کردن وسایل زائد و بیهوده متعجب می شوید.

هرچند روزی را که لازم است، صرف پاکسازی و رفع انباشتگیها کنید.

پاکسازی محیط، روحیه شما را تغییر می دهد و انرژی مثبت زیادی به زندگی تان می آورد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت   توسط گیس گلابتون  |