تبليغاتX
گیس گلابتون

گیس گلابتون

پاییز بود. پنج شنبه داشتیم فکر می کردیم، برنامه جمعه چه باشد. من جمعه را دوست دارم. دلم می خواهد بیرون از خانه باشم. ترجیح می دهم در میان طبیعت بگردم .

همسرم پیشنهاد کرد هرکدام بیست تفریح مورد علاقه مان را بنویسیم. همین کار را کردیم و کلی تفریح مشترک پیدا کردیم و جمعه ای دل انگیز و عالی را شروع کردیم.

اول به موزه حیات وحش دارآباد رفتیم. تا اطلاع ثانوی تعطیل بود.بعد به موزه سعدآباد رفتیم. همسرم تا بحال آنجا را ندیده بود. گاهی فکر می کنم این مرد بیچاره تا قبل از ازدواج با من، غیر از محل کارش، جای دیگری را نمی شناخته است. البته من حق مطلب را در حق او ادا کرده ام و در همان دوران ماه عسل چنان برنامه محیرالعقولی برایش ریختم که به طور کامل آب بندی شد! در خیابان "بهارگنج" دهلی هتل گرفتم. بهارگنج بدترین خیابان دهلی و حتی هند است. همه افلیجها و گداهای هند آنجا جمع شده اند و فاضلاب کف آن خیابان تنگ جاری است. آنقدر شلوغ است که برای رد شدن از خیابان باید از فشار شانه هایت کمک بگیری. در میان این جمعیت بهم فشرده، ماشینها و ریکشوها بوق زنان رد می شوند. صدای ممتد بوق، صدای خیابانهای هند است. پشت ماشینها نوشته اند: "لطفا بوق بزنید!" همسر پاستوریزه تی تیش مامانی مرا در آن شیون و واویلا تصور کنید و کلی بخندید. بخدا همه توریستهای آمریکایی و اروپایی آنجا هتل می گیرند و تیلیک تیلیک از در و دیوارش عکس می گیرند. اگر می خواهی هند را در یک نما ببینی جایی بهتر از خیابان بهارگنج پیدا نمی کنی. من هم نه که سلیقه ام فقط و فقط اروپایی است!!!!! فکر می کردم باید همان جا را به همسر نازنینم نشان بدهم!

بگذریم، در آن روز زیبای پاییزی، در باغ سعدآباد قدم زدیم و درختان چند صد ساله را تماشا کردیم. برگها زیر پایمان خش خش می کرد و کلاغها غارغار سر داده بودند. هوا بوی شیرین خزان را داشت.

کاخ سبز در برابر شگفتی های موزه برادران امیدوار، جلوه ای نداشت. موزه برادران امیدوار کعبه عاشقان سفر است. چه حسرتی به جان می ریزد.

گرسنه بودیم. سرپل تجریش آش و حلیم خوردیم. در بازار قدیمی تجریش گشتیم. سبزی تازه، رطب و لواشک آلو خریدیم.

چه روز خوشی بود. خوشی های ساده را کنار هم گذاشتیم و از آن روز زیبای پاییزی حظ بردیم.

هنوز هم مزه آن روز زیر دندانمان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

من و همسرم خودآزاری داریم. روزگارمان خوب و خوش است. بعد مادر او یا مادر مرا به خانه مان دعوت می کنیم. در نتیجه یک هفته ای به جان هم می افتیم و قهر و دعوا داریم. این الگوی ناسالم ظرف این دو سال آنقدر تکرار شده است که دلم آشوب می شود.

مادران ما را انگار از روی یک قالب ساخته اند. هم سن هستند. هر دو نمازخوان و قرآن خوان که ادعای مسلمانی شان گوش فلک را کر می کند. هر دو خوش قلب و پاکدامن و پرهیزگار. هر دو سلطه گر، پرتوقع، پرخاشگر و بدخلق. هیچ رقم راضی نمی شوند. همیشه کمی و کاستی ها را می بینند. کم طاقت و زورگو هستند. عبوس و ترشرو.

من و همسرم هر دو مادران مان را دوست داریم و بیش از هر چیزی در دنیا آرزو داریم آنها را خوشحال و راضی نگه داریم. چه تلاش عبثی... این دو هرگز خوشنود و راضی نخواهند شد. این دو هرگز ما دو نفر را تکریم نخواهند کرد.

یک سال پیش، مشاورم بار سنگینی از روی دوشم برداشت. او پرسید: "اگر مادرت کور بود، آیا از او انتظار داشتی برایت بافتنی ببافد؟" پاسخم منفی بود. او گفت: "مادران شما از نظر روحی و عاطفی کور هستند. آنها هرگز نمی توانند تشکر کنند. بخندند. آرام و خوشنود باشند. دست از تلخ کردن زندگی اطرافیان خود بردارند یا خوشی را برای شما آرزو کنند.  اگر انتظار داشته باشید، این دو نفر مثل دو آدم با روح و ذهن سالم، رفتار کنند، توقع بیجایی دارید. دست از تلاش برای خوشنود کردن این دو بردارید و همه انرژی خود را صرف شادی و خوشنودی خودتان بکنید."

زندگی ما پس از آن شیرین شد. روزگارمان خوش شد. ولی هنوز هر چند هفته یک بار اجازه می دهیم یکی از این دو نفر، چنگال تیز انتقاد و پرخاشگری را در جان مان فرو کند.

باید چاره ای برای آن پیدا کنم. آنها تغییر نخواهند کرد. لازم است من و همسرم در رفتار خود تجدید نظر کنیم. چگونه ؟ هنوز نمی دانم. ما احترام می گذاریم، مهمان نوازی می کنیم، از وقت و پول خود مایه می گذاریم، ولی نتیجه پرخاشگری، بی احترامی و بهانه جویی از سمت آنهاست. خیال ندارم قهر کنم یا رفت و آمد را قطع کنم. این رفتار کودکانه و نابخرادانه است. می خواهیم راه حلی بالغانه پیدا کنیم.

از هفتم اردیبهشت که با مادرشوهر به قم رفتیم تا بیستم اردیبهشت که بالاخره پیش مشاور رفتیم، من و همسرم دعوا و مرافعه داشتیم. انرژی منفی مادرشوهر، بیمارمان کرد. خدا را شکر که تلخی گذشت. روز زن خوبی داشتم. پر از تبریک و کادو و شیرینی و گل.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

مادر شوهر هوس زیارت حضرت معصومه کرده بود. شوهرم بارها از من پرسید: "گیس گلابتون! مطمئن هستی که می خواهی بیایی؟" و من با خوشحالی جواب مثبت می دادم. او هربار متعجب تر از قبل می شد.

دست آخر برایش توضیح دادم: "شوشوجان! من سفر را دوست دارم. مرا اروپا ببری یا شاه عبدالعظیم، فرقی نمی کند! سفر، سفر است! حالا که جیب مان پاک تر از ک...ن مومن است، هر گردش و سفری خوش است!" شوشو همچنان ناباور مانده بود. هنوز آدمی به خوش سفری من ندیده است. هنوز اشتیاق کودکانه مرا برای جاده باور ندارد. هنوز قبول نمی کند ممکن است کسی مبل راحت خانه را رها کند و بی هیچ غر و نقی ساعتها آواره کوه و دشت باشد.

بگذریم... کنار حرم که رسیدیم، تر و فرز چادر را به سر انداختم و کش چادر را پشت گوش محکم کردم و با حجابی کامل که شایستگی مدال داشت، آماده و قبراق ایستادم. فک شوشو افتاد!

گیس گلابتون! تو بلدی چادر سر کنی؟!

بــــــــــــــــــــــــــــــــــله! مهارت های یک زن ایرانی که یکی دو تا نیست!

چادر را جلوی صورتم ی گرفتم و برایش عشوه شتری ریختم و پشت چشم نازک کردم. کلی خندیدیم. هرچند که گفت مرا اینطوری دوست ندارد و گردوی خودش را می خواهد! من با لب و لوچه آویزان او را خجالت دادم و گفتم: "ولی من همه مدل تو را دوست دارم!" پیش خودمان باشد، وقتی مثل پیرمردها غرغرو می شود، هیچ هم دوستش ندارم!

حرم چه خوب بود. نشستم و دل به صفای آنجا سپردم. انرژی لطیفی در فضا موج می زد. انرژی خالص زنانه، به ظاهر نرم و در باطن سخت و محکم، مدهوش کننده و اطمینان بخش.

دلم نمی آمد از حرم خارج شوم. نمی فهمیدم چرا مادرشوهر مخ ما را جویده که اینجا بیاید، حالا پس از خواندن دو رکعت نماز، بی تاب رفتن است. مگر راه قرض دارد؟ چرا دلش را با آرامش اینجا هماهنگ نمی کند؟

ماندن را نیم ساعت بیشتر کش دادم. مادر و پسر هیچ کدام تاب بیشترماندن نداشتند. با آه و حسرت از حرم خارج شدم. چه فضای خوبی بود. چه همهمه دلپذیری داشت. از شما چه پنهان که در گوشه و کنار حرم چشمم دنبال اردیبهشت می گشت و تخت دوازده...از خود می پرسیدم کدام چهره مهربان به آنها تعلق دارد؟

 بیش از پیش فهمیدم که چقدر زنان پرمهر ایرانی را دوست دارم...

(۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ تحریر شد)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

تازگی فهمیدم اسمم "گردو" است. همسرم صدا می زند: "گردو..." و من بی درنگ پاسخ می دهم: "بــــــــــــــــــــله!"

گردو در فرهنگ لغات همسرم یعنی دختربچه بانمک، شیرین زبان، موفرفری با لپ های برجسته. حالا چرا زن چهل و پنج ساله، بلند و باریک را گردو می نامد؟ الله اعلم!

از او پرسیدم: "چرا گردو؟" جواب داد: "گردویی دیگر!"

همسرم را برانداز کردم. مردی بلندقامت، چهارشانه، خوش هیکل، با چشمانی مهربان و لبی خندان. دلم ضعف می رود...در خیال من، او پسربچه ای تپل است که با لذت بستنی لیس می زند و چک و چانه اش را نوچ می کند.

شاید او هم دختربچه ای گیس بافته می بیند که تک زبانی وراجی می کند و چرخ زنان ورجه ورجه...

-------------------------

روز زن مبارک

شانه ام قدری درد می کند. نمی توانم به تک تک وبلاگهای تان بیایم و تبریک بگویم. ببخشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

از بس مثل گیس سفیدها نصیحت کردم، دهنم کف کرد!

هفته آینده می خواهم از قصه های خودم بگویم. کمی که دلم خالی شد، دوباره درسها را شروع می کنم. هنوز با دخترهای مجرد کار دارم ها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

سلام اینها که میگی درست ولی من همه اینها را داشتم و خواستگاران فراوان ولی هیچکدام در سطح من نبودن .ازدواج کردم ولی همه اش میگویم من مستحق بیشتر از این بودم و هماش از خدا گله دارم چرا دعاهای من را مستجاب نکرد . من زیاد دعا کردم و همه فاکتورهائی که شما میگویی را رعایت کردم ولی ......
البته همسرم خوب هست ولی با رویاهای من و با آنچه من از زندگی میخواستم فرق دارد این آن چیزی نبود که میخواستم .

عزیزکم
هنوز به مبحث متاهلین نرسیدم. ولی جواب می دهم چون نمی خواهم نومیدی شما قلب دختران مجرد ما را سرد کند.
ازدواج بخشی از شادی ما را تامین می کند. نه همه آن را.
زندگی را باید شما و همسرتان با هم بسازید. قرار نیست همه چیز همانطور که شما آرزو دارید برای شما فراهم شود. همسر شما غول چراغ جادو نیست که تمام آرزوهای شما را برآورده کند.
حتی اگر خانه دار و داری چند فرزند کوچک هستید، با مدیریت و عقل معاش شماست که زندگی ساخته می شود. اگر شاغل هستید و یا فرزند کوچک نداری، الان قرن 21 است! آستین بالا بزنید و درآمد تولید کنید.
یادت باشد، "تـــــــــــــــو" مسئول شادی خودت هستی.

ممنون گیس گلابتون جان
میدونی یک چیزهای هیچ وقت درست نمیشه من نمیخوام کسی رو ناامید کنم ولی ببین از لحاظ قیافه اگر اون چیزی نباشه که میخواستی از لحاظ تیپ از لحاظ کلاس و چون داره سنت میره بالا نمیتونی یکی رو به خاطر اینکه اینها رو نداره ردش کنی . البته همسر من باز هم میگم خوب هست ولی نه اونچیزی که میخواستم . یا مثلا من عاشق کسی دیگر بودم و همه اش نگرانم او مار ا با هم ببیند و چون همسرم به با کلاسی اون طرف نیست همه اش ترس دارم و نگرانم وراضی نیستم که او مارا با هم ببیند . چطور میشه در کسی کلاس ایجاد کرد یا تیپ کسی رو عوض کرد .

 

فقط می توانی خودت را تغییر بدهی. ما هرگز نمی توانیم دیگران را مطابق میل خود تغییر بدهیم


خب منم همین رو میگم . قصد ناامید کردن ندارم ولی دنیا رو سر ما نیم چرخه و ما نمی تونیم بگیم حالا خوب لباس پوشیدم خوب زنانه بودم واین چیزها بگم دیگه الان همه چیز اوکی میشه . اینها فقط اون چیزی هست که از دست ما بر میاد و گرنه از نظر من جبر در زندگی هم هست اگر نگم تقدیر .

 

زندگی همان طور است که تو فکر می کنی.
اگر می گویی مجبور هستی و مقهور سرنوشت، همین طور است.
اگر می گویی مختار هستی و حق انتخاب داری، پس مختار هستی.
خدا انسان را با اراده آزاد و مختار آفریده است. خدا به حق انتخاب داده، به همین دلیل روز آخرت باید پاسخگو باشیم. اگر مجبور بودیم و آنچه را انجام می دادیم که از پیش تعیین شده، پس چرا از ما سوال و جواب خواهد کرد؟!
بزرگ شو ریحانه! مسئولیت انتخاب خودت را بپذیر! در آن زمان بهترین انتخابی که داشتی را کرده ای، حالا مسئولیت انتخاب خودت را پذیرا باش. به جای متمرکز شدن به کم و کاستی های همسرت، به خوبی هایش فکر کن. یم صفحه کاغذ بردار و بنویس چه صفات مبثتی دارد. یادت بیاور که چرا با او ازدواج کردی؟ مگر من و تو گل بی خار هستیم که همسران مان باید آدم همه چیز تمام باشد. او هم آدم است. با سیاهی و سفیدی.
بزرگ شـــــــــــــــو.
کل کاری که می کنی گله و شکایت به درگاه خدا است. خدا نشسته که ببیند کی بیشتر شکایت می کند و نق می زند تا فوری حاجت او را بدهد؟
در دلسوزی به حال خودت مانده ای و داری زندگی ات را تلف می کنی.
شاکر و سپاسگزار باش. مثبت باش. شاد باش. خدا شاکرین را دوست دارد، نه غرغرکنندگان را.

دنباله این درد دل را می توانید اینجا بخوانید. اینجا

http://gisgolabetoon.blogfa.com/comments/?blogid=gisgolabetoon&postid=118&timezone=12600

جواب خوهر عزیزم را داده ام. بیش از این اطاله کلام است، ولی حرفی با دختران مجرد نازنین دارم:

از داستان این خواهرتان عبرت بگیرید. وقتی هنوز دل در گرو دیگری دارید، ولی از روی مصلحت (؟) و نه عشق، با دیگری ازدواج می کنید، همین اتفاق می افتد. همیشه در ذهن تان همسرتان را با معشوق خیالی تان مقایسه می کنید. همیشه احساس می کنید حرام شده اید و سرتان کلاه رفته است. همواره زمان حال را برای آینده فرضی و موهوم حرام می کنید.

داستان ناتمام یک عشق بی سرانجام را ببندید و آنگاه سر سفره عقد بنشینید. برای همه شما آرزوی خوشبختی و شادکامی دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

گلی جون

در دوران دوستی درست است که رابطه ج.ن.س.ی داشته باشیم؟ تا چه اندازه؟ خواهش می کنم جواب بده. این سوال دارد مرا می کشد....

این جور سوالات زیاد از من پرسیده می شود. من آنها را بی جواب می گذارم. این بار دل را دریا می زنم و جواب می دهم.

می دانم رفع نیازهای جن.سی پیش از ازدواج در ایران، معضلی پیچیده است که حتی متولین امر هم در حل آن مانده اند. پس خیال ندارم مدعی شوم می دانم چطور نیازهای خود را پیش از ازدواج برطرف کنید! نمی دانـــــــــــــــــــم!

ولی چند توصیه برای دختران بالای سی سال دارم:

آتش این اشتیاق را روشن نگه دارید. آن را در دلتان خفه نکنید. ما دختران می توانیم چنان منکر نیاز خود بشویم که خودمان هم باورمان شود مثل یخ سرد هستیم. اگر مثل آتش داغ باشید، عطر دل انگیز زنانه تان، جفت شما را به سوی شما جذب خواهد کرد. اگر مشتاق باشید، دردسرهای ازدواج را بزرگ نمی کنید. به آب و آتش می زنید تا کنار مرد زندگی تان آرام بگیرید. این آتش مقدس، پیمان زناشویی را معنی دار می کند.

یوگا، شما را سرد می کند. بجای انجام یوگا، برقصید! راه بروید!  (پگاه عزیزم، تو داری برای مربیگری اقدام می کنی و با یوگا خوش هستی. یوگا برای تو خوب است چون بخش زنانه وجودت را گسترش می دهد و تو را نرم تر می کند. خطابم به دختران کم انرژی است که حوصله ورزش ندارند و می خواهند کاری را شروع کنند. تو با یوگا خوش باش)

هر روز ورزش کنید، ولی به خاطر داشته باشید که ورزش در حد قهرمانی و رقابتی، شما را سرد می کند. ورزش را برای خنده و تفریح و شادی انجام دهید.

وقتی با مرد مناسبی آشنا شدید، به هیچ عنوان با او خلوت نکنید. شما مثل کاه خشک بسرعت شعله ور می شوید و هر چه رشته اید، پنبه می شود. ولی اگر او را تشنه نگه دارید، او تور سفید عروس بر سرتان خواهد نهاد.

اگر توصیه هایی که در این وبلاگ آمده است، مو به مو انجام دهید، ظرف 12-6 ماه با مرد دلخواه تان ازدواج خواهید کرد. گرسنگی جسمانی چند ماهه را تحمل کنید.

از سایر افراد که در حال حاضر به هر دلیلی قصد ازدواج ندارند، عذرخواهی می کنم که نمی دانم مشکلات آنها قرار است کجا و چگونه حل شود. ببخشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

بنا به دلایلی، از خانواده ام بریده ام و تنها زندگی می کنم و خودم خرج خودم را در می آورم. کسی به خواستگاری ام نمی آید، زیرا از نظر خانواده ها، تنها زندگی کردن یعنی از زیر بوته به عمل آمدن. از طرف مردان متاهل پیشنهادهای زیادی به من می شود. مجردها هم می گویند، مدتی با هم باشیم تا ببینیم چه می شود. زیاد مذهبی نیستم ولی خط قرمزهایی دارم که نمی خواهم از آنها عبور کنم. مانده ام با این دل تنها چه کنم...

عزیزکم

اول از همه به تو تبریک می گویم که این همه با همت و با غیرت هستی که زیر بار مشکلات خم نشده ای و روی پای خودت ایستاده ای. به تو افتخار می کنم که دختر این آب و خاک و خواهر من هستی.

قبول دارم که ازدواج برای تو دشوارتر از دخترانی است که در خانه پدر نشسته اند، ولی ناممکن نیست.

این روزها در تهران و شهرهای بزرگ ایران، دختران زیادی تنها زندگی می کنند و روز به روز تعداد آنها زیادتر خواهد شد.

بودن زیر چتر حمایتی خانواده، باعث می شود مردهای هرزه با احتیاط بیشتری به سراغت بیایند. دست کم توقع ندارند تو در خانه ات به آنها سرویس بدهی.

از طرفی چون تنها هستی، تشنه نوازش و محبت هستی. ممکن است برای شنیدن صدای یک آدم و کوچک ترین توجه یک آدم، حاضر شوی کولی بدهی. پس ممکن است خودت هم زودتر از دخترانی که در خانه پدر هستند، اغوا شوی.

به عبارت دیگر برای تو پیشنهاد خلاف بیشتر است. تو هم بیشتر احتمال دارد پایه آن بشوی. اگر خیال ازدواج داری، وسوسه نشو. در مقابل پیشنهادهای خلاف شیرزنانه مقاومت کن. 

اگر تصمیم داری ازدواج کنی، از شرایطت به نفع خود استفاده کن. تو آزادی بیشتری داری که با آدمها معاشرت کنی و به مسافرت بروی. پس بیش از سایردخترها امکان ملاقات  با مردم جدید را داری. این حسن بزرگی است. زیرا اگر می خواهی ازدواج کنی، لازم است آدمهای زیادی تو را بینند و هر روز با مردم جدیدی آشنا شوی. تو این امکان را داری.

برای ازدواج کردن باید مثل دختران آمریکایی رفتار کنی. می دانی که آمریکایی ها عاشق ازدواج و عروسی هستند. فکر ازدواج سنتی را از سر بیرون کن. البته تصور نکن باید از کوچه و خیابان، خواستگار پیدا کنی. قرار است آشناها و همکارانت، مرد مناسب را به پیشنهاد کنند. قرار است در مهمانی ها او را ببینی... الان می گویم چطوری.

توصیه می کنم شغلی پیدا کن که با آدمها سرو کار داشته باشی. اگر لازم است شغل نیمه وقت یا حتی بدون مزدی که ارباب رجوع زیادی دارد، پیدا کن. به این ترتیب هر روز آدمهای بیشتری تو را می بینند. لازم نیست فقط آقایان تو را ببینند. زنها بهتر از هر کسی برای هم شوهر پیدا می کنند. تو را برای برادر، برادر شوهر یا دوست همسرشان کاندید می کنند.

توصیه می کنم با زنان متاهل بیشتر دوستی کنی. از مهمانی های خانوادگی استقبال کن. به دوره های زنانه برو. کم تر با مجردها بگرد. بیشتر با متاهلین رفت و آمد کن. مجردها یا با تو بر سر خواستگار رقابت خواهند کرد یا اصرار دارند مجرد بمانی، مبادا که آنها رفیق گرمابه و گلستان خود را از دست بدهند.

وقتی با خانم متاهل مراوده می کنی، مراقب باش که به حریم همسر او نزدیک نشوی. مراقب باش ازدواج او را زیر سوال نبری و او به خاطر کم و کاستی های همسرش یا رابطه اش، زیر سوال نبری. ساعت های طولانی در خانه شان لنگر نیدازی و کنگر نخوری. وگرنه متاهلین به سرعت رابطه شان را با تو قطع خواهند کرد.

وقتی با مرد مناسبی آشنا شدی، او را به خانه ات راه نده. با هم گردش بروید و خوش باشید. سربسته می گویم تصور نکن لازم است همه نیازهای او را برطرف کنی. اگر مردی اصرار دارد ابتدا نیازهای او برطرف شود، بعد تصمیم بگیرد با تو خواهد ماند یا تو را ترک خواهد کرد، آگاه باش که او تصمیم ندارد به تو و رایطه اش متعهد باشد.

و همیشه به خاطر داشته باش، ازدواج همه هدف زندگی نیست. لازم است اهداف روشنی در همه جنبه های زندگی داشته باشی و هر روز برای رسیدن به آرزوها و خواسته های خود، قدم برداری تا شاد و سرحال و شاداب باشی.

اگر به آنچه گفتم عمل کنی، تنها نمی مانی. بزودی با مردی متعهد و مناسب، پیمان زناشویی خواهی بست. می بوسمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

نمی خواستم درباره "صندلی های سفید" توضیح بدهم. دلم می خواست خودتان آن را تجربه کنید و لذت ببرید. ولی می بینم که این پیشنهاد به جای این که شما را مشتاق کند، بیشتر ترسانده و فلج کرده است.

دختران گلم جوری ترسیده اند که گویا قرار است وارد محلی شوند که عاقد منتظر آنها ایستاده تا فوری آنان را به عقد کسی در آورد. نه جانم! چنین خبری نیست! اگر به این راحتی می توانستید آنجا شوهر پیدا کنید که بلیت ورودی اش ده هزار تومان نبود! ورودی آن چند میلیونی می ارزید!

اول این که تعداد دختران شرکت کننده بسیار بیشتر از آقایان است.

دوم این که شرکت کننده از اقشار متوسط اجتماع هستند. پس اگر دنبال آدم با تحصیلات بالا، پولدار و همه چیز تمام می گردید، احتمال کمی دارد که او گذارش به آنجا بیفتد. وقتی این فرهنگ جا بیفتد، به طور حتم تغییر خواهد کرد. ولی درحال حاضر همین است که هست.

در سمینار به هر کس شماره ای می دهند.

هر کسی جلوی جمعیت می ایستد و سن و تحصیلات و شغل و هنرهای خود را می گوید. سپس مشخصات فرد مورد علاقه خود را بیان می کند. البته می توانید در این جلسه معارفه شرکت نکنید و به تماشاچی بودن اکتفا کنید. ولی به خاطر داشته باشید، اگر تصمیم دارید شنا کنید، باید به آب زنید. نتیجه تماشاچی بودن، حسرت و غبطه است.

افراد حاضر در جلسه مخفیانه به شما رای می دهند.

در پایان جلسه، به شما اطلاع داده می شود برای مثال از سی مرد حاضر در جلسه، هفت نفر به شما رای مثبت داده اند.

اگر یک خانم و آقا هر دو به یکدیگر رای داده باشند، آن دو نفر به هم معرفی می شوند تا صحبت های اولیه را در چهارچوب مناسب انجام دهند.

شرکت در این جلسات چندین حسن دارد:

یکی این که ممکن است جفت دلخواه خود را همانجا بیابید. مثل یکی از دوستان من!

دوم این اعتماد به نفس شما بالا می روید. تمرین می کنید جلوی جنس مقابل چطور حرف بزنید و تته پته نکنید.

سوم این که خطاهای فکری و رفتاری تان به شما تذکر داده می شود. برای مثال دوست 47 ساله ای داشتم که اصرار داشت همسرش سی ساله باشد! در این رهگذر بارها مورد سوءاستفاده جسمی و مالی قرار گرفته بود ولی دست از باور غلط خود برنمی داشت. در چند جلسه صندلی های سفید، متوجه شد چه اشتباه مهلکی می کرده است. همان جا با آقای محترم و سرحال 52 ساله ای آشنا شد و در حال حاضر دوران شیرین عقد را می گذراند.

چهارم و از همه مهم تر این که می توانید دی وی دی های فوق العاده عالی آرمان داوری را تهیه کنید و آگاهی خود را بالا ببرید و دوران مجردی را خاتمه بدهید.

سمینار صندلی های سفید

---------------------------

منجوق: گفتی شرکت کننده ها افراد متوسط  هستند و اگر دنبال شخص با تحصیلات بالا هستید نرید . یعنی چی؟ یعنی همه زیر دیپلم هستند ؟ یعنی یه لیسانس توشون پیدا نمیشه؟

منجوق جون من که نمی دانم چه کسانی شرکت می کنند. نه گرداننده سمینار هستم، نه مسئول ثبت نام.
گفتم قشر متوسط هستند. نگفتم نروید! گفتم بروید! ممکن است آدمی که می خواهید آنجا نباشد ولی یاد می گیرید با آدمها چطور مماشات کنید. خطاهای رفتاری تان را خواهید شناخت. جذاب تر خواهید شد. امکان جذب آدم مناسب برای تان افزایش خواهد یافت.
فکر می کنم خیلی نارسا می نویسم که اینطور باعث برداشت کاملا برعکس می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  | 

خوب گیس گلابتون عزیز آماده باش می خوام با یه عالمه درد و دل سرت رو بخورم! کاری هم ندارم که عاقبتش چه می شود!من شخصا یک عدد افسون شیشه ای هستم که وقتی از دنیای شیشه ایم چیزی مث وب تو یا کتاب یا هر چیزی که زندگی رو بهتر کند را ببیند در یک صدم ثانیه جذبش می شوم. و در یک ثانیه بعد تصمیم می گیرم بهش عمل کنم تا خوشبخت و دوست داشتنی بشوم و از زندگی لجنم بزنم بیرون. با امید و آروز و عشق و کلی ذوق و شوق و فقط به آخرش نگاه می کنم. تازه کلی هم به این و آن می گویم راهی پیدا کردم که زندگیم را عوض می کند و با کلی آب و تاب ه دیگران توضیح می دهم و می خواهم آن ها هم مثل من خوشبخت شوند! تا این حد بعد روش ها پی می گیرم. همه رو درست و عالی و حتی گاهی سخت گیرانه و با حالت وسواس انجام می دوم اما درست دقت کنید درست یک قدم مانده به موفقیت یا پایان روش مذکور نا امید همه چیز را رها می کنم!در همه ی عمرم این. باور بکنید یا نه! من نه دوستی دارم و نه فامیلی که بخوام به خانه اش بروم ونه تحصیل و کار ! عین ویروس فقط چسبیده ام به دنیای مجازی!!

عزیزکم

پیشنهاد می کنم سه تا هدف کوچک را انتخاب و اعلام کنی. سه هدفی که ظرف سه ماه آینده دوست داری به آن برسی. هر روز، اول صبح، پانزده دقیقه وقت صرف انجام این سه هدف بکن. بعد دنبال بقیه زندگی ات برو.

توصیه می کنم یکی از این اهداف انجام روزانه پانزده تا بیست دقیقه ورزش باشد. لازم نیست به سالن ورزش بروی. پیاده روی بسیار عالی است. می دانم در یک شهر کوچک زندگی می کنی، اگر پیاده روی هم برایت ممکن نیست، در خانه ورزش کن. حرکات کششی، دراز- نشست، رقص،...هر ورزشی که دوست داری.

اهدافت را به دوستی اعلام کن و هر هفته اذعان کن که چقدر در انجام آنها موفق بوده ای.

وقتی سه ماه کاری را دنبال کردی، عادت نصفه کاره گذاشتن کارها از سرت می افتد. نظرت در مورد خودت عوض می شود. در مورد خودت بهتر فکر می کنی.

تمام روز پای کامپیوتر و اینترنت نشستن، ذهن را بسیار خموده می کند. از آدمها فاصله خواهی گرفت و بیشتر به دنیای مجازی وابسته می شوی.

باور نمی کنم کاری برای انجام دادن نداشته باشی. هرقدر شهر کوچک و محیط متعصبانه ای داشته باشی، حتی اگر در خانه زندانی باشی، می توانی غذا بپزی و نظافت انجام بدهی. می توانی خیاطی کنی، لباس طراحی کنی. می توانی از پیرها و یتیم ها مراقبت و دستگیری کنی. می توانی در جلسات قرآن و نماز مسجد شرکت کنی. تو به کامپیوترواینترنت دسترسی داری، پس می توانی کلی کار کامپیوتری انجام بدهی. عکس روتوش کنی، فیلم عروسی و تولد تدوین کنی. انیمشن بسازی. مهارتهای تو را نمی شناسم، ولی باور نمی کنم دختر تحصیل کرده و باهوشی مثل تو هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشد.

برای شروع فقط سه تا کار کوچک، سه هدف کوچک انتخاب و اعلام کن.

منتظرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیس گلابتون  |