پاییز بود. پنج شنبه داشتیم فکر می کردیم، برنامه جمعه چه باشد. من جمعه را دوست دارم. دلم می خواهد بیرون از خانه باشم. ترجیح می دهم در میان طبیعت بگردم .
همسرم پیشنهاد کرد هرکدام بیست تفریح مورد علاقه مان را بنویسیم. همین کار را کردیم و کلی تفریح مشترک پیدا کردیم و جمعه ای دل انگیز و عالی را شروع کردیم.
اول به موزه حیات وحش دارآباد رفتیم. تا اطلاع ثانوی تعطیل بود.بعد به موزه سعدآباد رفتیم. همسرم تا بحال آنجا را ندیده بود. گاهی فکر می کنم این مرد بیچاره تا قبل از ازدواج با من، غیر از محل کارش، جای دیگری را نمی شناخته است. البته من حق مطلب را در حق او ادا کرده ام و در همان دوران ماه عسل چنان برنامه محیرالعقولی برایش ریختم که به طور کامل آب بندی شد! در خیابان "بهارگنج" دهلی هتل گرفتم. بهارگنج بدترین خیابان دهلی و حتی هند است. همه افلیجها و گداهای هند آنجا جمع شده اند و فاضلاب کف آن خیابان تنگ جاری است. آنقدر شلوغ است که برای رد شدن از خیابان باید از فشار شانه هایت کمک بگیری. در میان این جمعیت بهم فشرده، ماشینها و ریکشوها بوق زنان رد می شوند. صدای ممتد بوق، صدای خیابانهای هند است. پشت ماشینها نوشته اند: "لطفا بوق بزنید!" همسر پاستوریزه تی تیش مامانی مرا در آن شیون و واویلا تصور کنید و کلی بخندید. بخدا همه توریستهای آمریکایی و اروپایی آنجا هتل می گیرند و تیلیک تیلیک از در و دیوارش عکس می گیرند. اگر می خواهی هند را در یک نما ببینی جایی بهتر از خیابان بهارگنج پیدا نمی کنی. من هم نه که سلیقه ام فقط و فقط اروپایی است!!!!! فکر می کردم باید همان جا را به همسر نازنینم نشان بدهم!
بگذریم، در آن روز زیبای پاییزی، در باغ سعدآباد قدم زدیم و درختان چند صد ساله را تماشا کردیم. برگها زیر پایمان خش خش می کرد و کلاغها غارغار سر داده بودند. هوا بوی شیرین خزان را داشت.
کاخ سبز در برابر شگفتی های موزه برادران امیدوار، جلوه ای نداشت. موزه برادران امیدوار کعبه عاشقان سفر است. چه حسرتی به جان می ریزد.
گرسنه بودیم. سرپل تجریش آش و حلیم خوردیم. در بازار قدیمی تجریش گشتیم. سبزی تازه، رطب و لواشک آلو خریدیم.
چه روز خوشی بود. خوشی های ساده را کنار هم گذاشتیم و از آن روز زیبای پاییزی حظ بردیم.
هنوز هم مزه آن روز زیر دندانمان است.
